These days

خب خب.. تکوندن خاک اینجا

از آخرین پستی که اینجا گذاشتم تا الان اتفاقات زیادی افتاده؛ ولی همچنان بر این عقیده هستم که نوشتن سنگر من بوده و هست. 

از روزایی که فکر میکردم هیچ وقت قرار نیست بگذرن، تا این روزا که بی صبرانه منتظر شروع ترم جدیدم و هنوز جای پاهام روی این زمین محکم نشده اما همینشم خوبه که بلاخره فهمیدم زمین کدوم وره و پای من کجاست؛ راستش نمیدونم از کدومشون بنویسم. از زمین یا آسمون یا خودم. 

به هر حال اگه بخوام یه نیو آپدیت از وضعیت کنونی زندگیم بدم خلاصه ش تقریبا این شکلی میشه:

1.رشته ای که فکرش رو نمیکردم حتی بتونم تحملش کنم رو دارم میخونم و خب.. میتونم بگم تا اینجا واقعا دوسش دارم! آدمایی که تو این مسیر باهاشون آشنا شدم رو هم همینطور! 

2.یکی دیگه از هدفام که " زبان درس دادن از 18 سالگی" بود رو تیک زدم و خب تو این مسیرم باز با آدمای جالب تری آشنا شدم!

3. دروغ چرا.. احساس میکنم بزرگتر شدم. ولی هنوزم قبل از مقابله با شرایط سخت باید گریه کنم. اینم درست میشه خب طبیعیه نه؟

شماره 4 و 5 و... هم هستن اما ترجیحم اینه که فعلا درباره شون چیزی نگم چون نمیدونم چجوری باید شروع کنم :/

و.. خب.. راستش مطمئن نیستم که این پست رو منتشر کنم یا.. بیخیال.

  • Raina
  • دوشنبه ۲۳ دی ۰۴

Hot summer nights

 

My Dearest

It has been countless days since my pen last danced for you, and the world seemed to have turned into a long, restless ocean without end. I am no longer lost in the sunken depths of Atlantis; the icy fear and shadowed terror of those days have melted away under the golden warmth of sunlight. I do not want this summer to end. Oh, how I wish I could preserve the taste of these fleeting moments like a magical scoop of ice cream in the freezer; so they would never melt, never dissolve into mere memories.

I had almost forgotten what it feels like to be truly loved, and even more..to have that love shown, boldly and without restraint. But someone has recently walked into my life who carries a different kind of love, a love that speaks in gestures, in fearless kisses, in honesty. She doesn't care for the whispers of the world or the judgments that might linger. She holds my hands with unwavering certainty, like a compass guiding me toward the sun, and in the dark skies of these days, she shines like the North Star, towering above all the storms and joys alike. With her, even the hardest paths of life suddenly feel like music, like a dance. Her laughter is the most poetic symphony ever composed, and her gaze brushes against my soul with the gentlest caress. The way she speaks..so unguarded, so fearless..makes me want to listen for hours, as if time itself should pause to honor her voice.

 I miss you. I miss you like the sun misses the horizon at dusk, like the ocean misses the moonlight

  • Raina
  • يكشنبه ۱۰ شهریور ۰۴

You’re on Your Own, Kid

 

میگفت" زندگی برای من یه دیکته نیست که جامعه، خانواده یا هر کس دیگه ای از روش بخونه و من بنویسم. یه انشاست که با افتخار، خودم می نویسمش. نمره ش بیست بشه یا صفر مهم نیست؛ مهم اینه که آزادانه نوشتمش." ولی واقعا اینطور بود؟ یا خیال میکرد و دوست داشت اینقدر شجاع باشه ولی خوب میدونست که هیچ وقت نبود؟ در هر صورت، مرده ها هم میتونن زندگی کنن ولی زنده ها فقط کسایی هستن که صرفا قلبشون می تپه؟ وقتی شروع میکنی به فکر کردن راجب مسیری که اومدی و بعد جا میخوری از اینکه واقعا چقدر زود گذشت؛ تا حالا شده از خودت بپرسی من اینجا چیکار میکنم؟ موقعیتی که میتونست زمین تا آسمون با چیزی که الان هستی فاصله داشته باشه و شاید به "تو" نزدیکتر بود نه چیزی که بقیه میخواستن. 

آدمایی که به این نقطه میرسن چند دسته ان؛ یه سری شون شونه بالا میندازن و تظاهر میکنن که از همینم راضی ان و با گفتن حرفایی مثل زندگی همینه؛ سعی میکنن خودشونو قانع کنن که این مسیرو بپذیرن و ادامه بدن. بعضیاشون که اکثر اوقات شخصیت دراماتیک تری دارن شروع میکنن دنبال مقصر گشتن و شرایط و کمبودها روشماتت میکنن و تنها کاری که بابتش میکنن غر زدن راجب اینه که اگه توی فلان قاره یا خانواده به دنیا اومده بودن زندگی بهتری داشتن. یه دسته هم اونقدر وحشت زده میشن که تا حد ممکن سعی میکنن بهش فکر نکنن و خودشونو غرق باقی کارها میکنن تا حواسشون پرت شه. اما تو چی؟ تو چیکارمیکنی؟ 

پ.ن.: روزای منتهی به کنکور واقعا مثل ماتریکس می مونه. انگار تنها راه خروج از این مسیر، فقط طی کردنشه. به هر زحمتی که هست ترس هاتو بغل میکنی و میری جلو ولی این بار انگار سبک تر و کم اهمیت ترن. چون میدونی مسیر زندگیت از اینجا نمیگذره. یا حداقل اونقدری که فکر میکردی سرنوشت ساز و پر اهمیت نیست. فقط یه مرحله ست. یه زمستون سرد که بلاخره تموم میشه.

  • Raina
  • جمعه ۳۰ فروردين ۰۴
مینویسم تا یادم بمونه زنده بودم.