نمیتونم از تو بنویسم عزیزم.

هرچقدر هم تلاش کنم تو رو بین کلمه ها تعریف کنم بیهوده ست.

گاهی میترسم از اینکه نگاهت کنم و محو بشی؛ طوری که انگار هرگز ندیدمت.

میترسم بیدار شم و ببینم این یه خواب بوده.

وقتی بخاطر جهنمی که این روزها داریم توش زندگی میکنیم غصه گین میشم؛

به این فکر میکنم که چقدر خوش شانسم که تو وجود داری کنار من.

با اینکه زندگیمون یه تایتانیک رو به غرقه؛

چقدر "زنده ام" وقتی با این سمفونی غمگین در کنار تو می رقصم.

میخوام جرعه جرعه ی لبخند هاتو بریزم تو قلبم و نگهش دارم،

ابرها رو دوست دارم چون من رو به یاد تو می اندازن.

دارم سعی میکنم بدون آسیب زدن به خودم دوستت داشته باشم. که خودمو هزار تیکه نکنم تا بهتر توی قلب تو جا بشم.

دارم سعی میکنم با تمام قلبم دوستت نداشته باشم که بخوام قلبمو از بین دنده هام بکشم بیرون و بگم بیا مال تو.

چون اگه یه روز بری هیچی واسم باقی نمی مونه که بدون تو زندگی کنم.

کاش من زودتر از تو بمیرم؛

تا مجبور نباشم حتی تصور کنم که ابر ها بدون تو چه شکلی ان.