خب خب.. تکوندن خاک اینجا

از آخرین پستی که اینجا گذاشتم تا الان اتفاقات زیادی افتاده؛ ولی همچنان بر این عقیده هستم که نوشتن سنگر من بوده و هست. 

از روزایی که فکر میکردم هیچ وقت قرار نیست بگذرن، تا این روزا که بی صبرانه منتظر شروع ترم جدیدم و هنوز جای پاهام روی این زمین محکم نشده اما همینشم خوبه که بلاخره فهمیدم زمین کدوم وره و پای من کجاست؛ راستش نمیدونم از کدومشون بنویسم. از زمین یا آسمون یا خودم. 

به هر حال اگه بخوام یه نیو آپدیت از وضعیت کنونی زندگیم بدم خلاصه ش تقریبا این شکلی میشه:

1.رشته ای که فکرش رو نمیکردم حتی بتونم تحملش کنم رو دارم میخونم و خب.. میتونم بگم تا اینجا واقعا دوسش دارم! آدمایی که تو این مسیر باهاشون آشنا شدم رو هم همینطور! 

2.یکی دیگه از هدفام که " زبان درس دادن از 18 سالگی" بود رو تیک زدم و خب تو این مسیرم باز با آدمای جالب تری آشنا شدم!

3. دروغ چرا.. احساس میکنم بزرگتر شدم. ولی هنوزم قبل از مقابله با شرایط سخت باید گریه کنم. اینم درست میشه خب طبیعیه نه؟

شماره 4 و 5 و... هم هستن اما ترجیحم اینه که فعلا درباره شون چیزی نگم چون نمیدونم چجوری باید شروع کنم :/

و.. خب.. راستش مطمئن نیستم که این پست رو منتشر کنم یا.. بیخیال.