این روزا که از گوشه ی قلبامون غصه میچکه و خشم داره تو سلول انفرادی مغزمون خودشو میکوبه به در و دیوار؛ چیزی برای رومنتسایز کردن این وضعیت تخمی نداریم. حتی اگه تلاش کنیم صبحمون رو با یه اپیزود از "چیکار کنیم که روزمون تلف نشه" شروع کنیم و چنگ بزنیم به ارتباطات انسانی برای شادی های کوتاه مدت ناپایدار.
خب میخوام حمله کنم به اینجا و اجازه بدید فلش بک بزنیم به تابستون..(ترتیب اتفاق ها بعضی جاها بهم ریخته؛ سعی میکنم با دیتیل به خاطر بیارم)
تابستان 4:
صرف شیرینی روز آزادی(کنکور) و سفر و گشت و گذار؛ آشنا شدن با آدمای جدید و تجربه های مختلف؛ گشت و گذار های بی هدف با آری و "از هر دری سخنی"؛ اکیپ سه تفنگداری که دوستیشون رو زیر آفتاب تابستون و تو ناهار خوردنای کف دانشگاه روزبه ساختن؛ سوزوندن دست با اتو در تلاش برای یک دختر مستقل بودن؛ کنار گذاشتن یه سری ترس ها و بسته شدن زخمهای قدیمی؛ شروع کردن یوگا و مدیتیشن(که obv was not my thing!) و رهاش کردن؛ تفریحات پسا کنکوری؛ تبدیل شدن به یک اضطرابری از ندونستن اینکه قراره چه بلایی سر زندگیم بیارم و انتخاب رشته؛ بلوند کردن موها تحت تاثیر عنفوان جوانی؛ گشت و گذار در گالری های نقاشی؛ آشنا شدن با آدم های جدیدتر؛ امتحان کردن خورشت کاری دستپخت رزا برای اولین بار؛ شکستن طلسم دن؛ تلاش های شبانه روزی(لیترالی شبانه روزی!) برای گرفتن مدرک ttc و بدو بدو؛ آبی کردن موها در نتیجه ی"من برای این زندگی ادایی ساخته نشدم"؛ بحران های 18 سالگی؛ تلاش برای دوست داشتن به سبک روابط امروزی و شکست خوردن؛ ناهار های سه تفنگدار؛ قدم زدن های شبانه زیر پل غازیان؛ گرفتن دستان لیلی و باور کردن حرفهای امیدوارانه درباره ی آینده؛ گل شاپینگ با آری؛ چرخه ی از دست دادن و به دست آوردن آدمها؛ رانندگی های شبونه با مامان و پلی لیستش؛ امتحان کردن مسیر های متعدد زندگی برای یافتن مسیر خود؛ شب ماه صورتی و تنها رقصیدن رو پشت بوم؛ روز دمو و اجرای جهانی سانتا؛ رقصیدن زیر برف شادی تو کوچه با رزا؛گرفتن اولین کلاس؛ جنگیدن و فروپاشیدن و دوباره جنگیدن و ادامه دادن؛ از دست دادن؛خوردن آخرین بستنی تابستون؛ جا گذاشتن همه ی روزهای خوب و پر از خاطره ی تابستون 4 زیر آفتابی که غروب نکرد.
پاییز 4 اونقدر هر روزش یه اتفاق تازه و عوض شدن پرسپتکیو های متعدد بود که ترجیح میدم تو پستای بعدی راجبش حرف بزنم.(هنوزم تو دوران شوک ترمکی بودن به سر میبرم؛ پس فکر میکنم توجیه خوبی باشه برای به آینده موکول کردنش)
______________________
پ.ن.: بین "از ایرانی بودن متنفرم؛ کاش ماهی بودم" و "ریشه هام تو خاک اینجاست؛ کجا برم" گیر کردم. منم خسته ام بچها. منم نمیدونم دیگه.(اول و آخر آلت تناسلی نداشته ام در جیم الف و مزدوران خائن). تنها چاره مون این روزها امیدواریه. تو باتلاقیم ولی چششمون به ستاره هاست.
پ.ن.: اگه کسی درباره ی عوض کردن رنگ قالب اینجا میتونه کمکی کنه عاجزانه ازش درخواست کمک دارم (از رنگ زرد متنفرم). از اونجا که معلوم نیست کی قراره پاشونو از رو سیم بردارن و وصل شیم؛ بازگشت شکوهمندانه ام رو به وبلاگ نویسی تبریک عرض می نومایم. بشینید تروخدا کسی بلند نشه.
پ.ن.: این پروسه ی "زندگی بعنوان یه دانشجوی جوان در خاورمیانه"؛ واقعا جالب نیست اما پروسه ی "بزرگ شدن و پیدا کردن خود در جریان زندگی" کم کم داره جالب میشه؛ هر چند بعضی وقتها اشتباه میکنم و ناامید میشم اما دارم با آدمهایی آشنا میشم که راستش.. نمیدونم شاید زوده برای گفتن این حرفها ولی.. دارم وصل میشم به زندگی. دوباره!
پ.ن.:اه چقدر پ.ن..