بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم دلم برات تنگ شده.

جسممو روی کاناپه و روحمو تو خاطراتِ تو غرق میکنم. 

ته مونده جزئیاتت توی ذهنم، مثل خاکستر سیگار میریزن رو قلبم.

انگار که تنهایی تو این دنیای بزرگ گم شدم و هر لحظه چنگ میزنم به تمام چیزهایی که ازت باقی مونده.

تا یادم باشه روزهایی بود که به معنای حقیقی کلمه "وجود" داشتی. یه خاطره ی مه گرفته نبودی.

عکس هات هنوز هم روح دارن. چقدر زنده به نظر میرسی. چقدر زنده ای پسِ ذهنم.

بی تو انگار یه نغمه ی ناموزونم که نه میتونه همرنگ جماعت شه؛ نه میتونه سازشو برداره و بره.

پلکهام رو محکم روی هم فشار میدم. 

تو یه پایان غم انگیز نیستی. تو جریان داری. در همه ی چیزهایی که بعد از تو ادامه داره.

دلتنگیت آبیِ سرده. آبیِ نامهربون. گاهی از لای پنجره سر میخوره و میاد داخل. باهم چای مینوشیم و گاهی هم کمی اشک چاشنی هم نشینی مون میشه. دلتنگیت از خودت وفادار تره. هیچ وقت ولم نمیکنه. حتی وقتی میخوام پسش بزنم و انکارش کنم؛ محکم تر از همیشه دستهام رو میگیره.

کاش میتونستم پر استعاره بنویسمت، اما جفتمون خوب میدونیم که از زرق و برق های بیجا بیزاری.نقش تو رو با واقعیت کشیده بودن. هر چند که گاهی تلخ بود و نیش و زننده. 

مرگ برای ما غیر واقعی ترین پارادوکس جهانه. مگه میشه کسی که توی رگهاش زندگی جریان داره به همین سادگی بمیره؟