راستش داشتم فکر میکردم اگه قرار بود فقط یه روز دیگه زنده بمونم دوست داشتم چیکار کنم
و اونقدر تو ذهنم دنبال جواب گشتم که تهش باز رسیدم به سیگار کشیدن روی پشت بوم. وقتی فیلتر قلبی رو با لب هام لمس میکردم و با صدای تقش مزه ی تلخ و شیرین بلوبری رو میکشیدم تو ریه های خاکستریم. همون چند ساعت باقی مونده رو صرف نگاه کردن به پنجره ی همسایه که حالا بسته ست میکردم. که یه روزی یکی از اون تو برام دست تکون میداد و من لبخند میزدم. بعد همونجا وایمستادم و به آسمون خیره میشدم تا بمیرم.
اما این پایانی نبود که دوستش داشته باشم. یا حداقل برای من باشه. نه این شکلی نمیتونه باشه. باید سورئال تر باشه.
راستش داشتم فکر میکردم که چرا هیچ وقت شهامت به زبون آوردن خیلی چیز ها رو نداشتم. یا ترسیدم. حتی نمیدونم از چی.
و یادمه که داشتم فرار میکردم و پروانه های توی معده مو بالا میاوردم تا صرفا.. چیزی احساس نکنم.
دنبال جواب میگردم و فکر میکنم اگه فقط یکم دیگه از عمرم باقی مونده بود؛ همه ی جراتم رو جمع میکردم تو پاهام و میدوییدم تا برسم بهت،سپی.
پس به گمونم این پست برای توعه.
اولین روزی که دیدمت رو خوب یادمه. در تصادفی ترین حالت ممکن، بدون اینکه حتی به کارتی که با روبان آبی دور گردنت انداخته بودی توجه کنم و سعی کنم اسمت رو بخونم، بهت گفتم "چه کفشای قشنگی!" و اینجوری شروع شد.
مثلا یادمه که اونروز زیر بارون دیدمت.
یا اون روز که داشتی با عجله از پله ها بالا میرفتی و بغلت کردم.
یا وقتی که خسته بودم و دستمو محکم محکم گرفتی و لبخند زدیم.
حتی وقتی پونصد ساعت عکسای گالریتو نشونم دادی و داستان هر کدومو با ذوق برام تعریف میکردی.
یادمه که قطره اشکهات ریخت و من به طرز رقت انگیزی وانمود کردم که ندیدم و فنجون قهوه م رو سرکشیدم.
نمیخوام جوری از تو بنویسم که انگار از دستت دادم یا دارم از دستت میدم.
راستش، سپی.. من میترسم. من خیلی خیلی میترسم. از اینکه دوست داشتنم رو نشون بدم وحشت دارم.
اگر فقط میتونستم به اندازه یه روز بیشتر این هوای مسموم رو تنفس کنم، دوست داشتم مثل اونروز تا آخرین لحظه کنار تو باشم و اونقدر از رسیدن مرگ مطمئن؛ که بهت بگم دوستت دارم.
اما این پایان زیادی سینماتیکه پس به گمونم قرار نیست هیچ وقت بفهمی.