۲ مطلب در آبان ۱۴۰۳ ثبت شده است

شعر بی قافیه

 

یه دفعه وسط حل کردن سوالای ریاضی چه چیزایی که یاد آدم نمیاد. انگار همین دیروز بود که میگفتی "تو باید شاعر بشی؛ یا شایدم عکاس؛ در هر حال..هر چیزی که رگ و ریشه‌ای از زیبایی داره. از هنر. چون تو برای من، خودِ معنیِ هنری. معنی دیدن یه گل سرخ تو این صحرای ویروون." ولی چقدر دوره اون روزا. از ما دیگه چیزی نمونده جز یه حجم خالیِ سرد که تموم لحظه‌ها و مکان‌های باهم بودنمون رو پر کرده.چقدر منِ الان فاصله داره با منِ اون موقع‌ها. حالا دیگه نوای ملودی‌هامو هیچکس نمی‌شنوه. دیگه کلماتم گوش نواز نیست؛ ناله‌ی نحس بوف کوره. اینجا کسی دوست نداره گوش بده؛ همه دوست دارن شنیده بشن. حالا دیگه من گم شدم بین قافیه‌ی شعرام. لابه‌لای نت های موسیقی و بین قطره‌های بارون. حالا من شدم یه نغمه‌ی ناموزون‌. یه سازِ ناجور. کوک بودن یا نبودنم فرقی نمیکنه وقتی با سکوتم همهمه‌ی مشوش روزهای زندگی رو میشکنم. تهی از کلماتم. غرق فریادی مسکوتم. دیگه ماهِ آسمونِ شب، تا خونه دنبالم نمیاد. ستاره‌ها نمیتونن کمک کنن راهِ خونه رو پیدا کنم. من برای همیشه گم شدم میون پیچ و خم طرحای روی بوم. بین طرحای پخشِ روی بوم، خاطرات بهم لبخند میزنن. یه لبخند تلخ. تمومِ قهوه‌های دنیا به تلخیِ حال تب‌دارم نمی‌رسن. تبِ داغی که تو روحم شعله میکشه.  رقص شعله‌های شومینه، خاکستر شدن. چراغا کم نور شدن. از درخت ارغوان فقط یه تنه‌ی مرده تو تن خاکِ سرد باقی مونده‌. تنه‌ی بی‌جونی که هنوزم خواب آسمون آبی رو میبینه. تنِ خشکِ شهر بوی غربت میده. آواز چلچله‌ها تو گلوشون خفه شده.لونه‌ی چلچله‌ها خراب شده. جوجه چلچله‌ها آوازِ مرگ میخونن بین شاخه های درختای کوچه. کوچه‌ها غریبه شدن، اونقدر غریبه و تاریک که حتی با نور رویاهای شبونه هم روشن نمیشن. شبها میخوابیم تا فراموش کنیم چی شد و چی بهمون گذشت. از زندگی به خواب پناه می‌بریم و از درد به سیگار و از سیگار به چای. چایِ داغِ کنار پنجره یخ کرده.به سردی قلبی که شک دارم به تپشش‌. تو رگهام دلتنگی جریان داره. دلتنگی واسه کسی، جایی، روزایی.. که بدون اینکه متوجه رفتنشون بشم؛ برای همیشه به یه مهِ غلیظ تبدیل شدن. دستام نمیبینه؛ پاهام نمی‌شنوه؛ چشمام لمس نمیکنن؛ روحم نفس نمیکشه. نکنه طعم نورِ خورشید یادمون بره؟ نکنه اونقدر همه‌ی چیزای خوب، دور بشن که شک کنیم به واقعی بودنشون. به اینکه یه روز واقعا وجود داشتن. به اینکه یه روز حالمون خوب بود. دور از این‌همه کبودی و سیاهی و رنج.. که امیدهای ما روزی قد می‌کشید زیر درخت یاس.

کجا بودیم اصلا.. یه دفعه وسط حل کردن سوالای ریاضی چه چیزایی که یاد آدم نمیاد..

  • Raina
  • جمعه ۱۸ آبان ۰۳

زنده موندن یا زندگی کردن

 

 به یاد نمیارم همه چیز از کجا شروع شد. به حروف روی کیبورد زل میزنم. به پنجره . به گلدون پتوس رو به روم. سعی میکنم به یاد بیارم. و مهم تر ازاون، بتونم در قالب کلمات تعریفش کنم. اما شاید هیچ تعریفی وجود نداشته باشه. شاید خیلی چیزا پیچیده و در حین حال ساده تر از چیزین که بخوای تعریفشون کنی. بعضی وقتا کافیه فقط یه سوال از خودت بپرسی.ممکنه نتونی جوابی براش پیدا کنی اما شروع میکنی به فکر کردن درباره ی چیزایی که قبلا بهشون توجه نمیکردی.

چرا ما همیشه نیاز داریم خودمونو تو یه باکس بذاریم و مفهوم تعریف شده ای به خودمون بدیم؟ نه فقط خودمون.. همه چیز.چارلی میگه زندگی مثل یه نمایشه که از قبل براش تمرین نکردی. خب اگه اینجوریه چرا همیشه دنبال درست و غلط میگردیم؟ اصلا همچین چیزی واقعا وجود داره؟ انگار یه عینک فیلتر دار زدیم رو چشمامون و همه چیز رو سیاه و سفید میبینیم. سیاهی و سفیدی محض. تو سرمون دائم با خودمون می جنگیم. بعضی وقتا شجاعت و شهامت بیان کردن چیزایی که میخوایم رو داریم و بعضی وقتا ترجیح میدیم خلاف جهت رودخونه شنا نکنیم و با وجود پس زمینه بودن؛ همرنگ جماعت بشیم.

من نمیدونم معنا و مفهوم زندگی چیه. یا اصلا چجوری میشه بعضی چیزا رو تعریف کرد. اما اگه فقط یه چیز یاد گرفته باشم اینه که باید فقط بخاطر خودت و جوریکه دوست داری زندگی کنی. هیچ چیز اونقدرام مهم نیست. آدما میان و میرن مهم اینه که توهیچ وقت خودت رو ترک نکنی.

خب خب.. سلام؟(یادم نمیاد قبلا چجوری مینوشتم پس یکم آکوارد بودنمو نادیده بگیرید. ممنون.) بیان. خونه ی قدیمی من. جایی که توش بزرگ شدم و کلی دوست پیدا کردم. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم برگردم. شاید چون اتفاقای 6 سال پیش دوباره برام افتاد. ولی به یه شکل دیگه. 18 سالگی ورژن دوم اون سالهاست . آدم وقتی صدای شکسته شدن خودشو میشنوه سعی میکنه یه دلیل واسه زنده موندن پیدا کنه. وقتی هیچی پیدا نمیکنه سراغ گذشته میره. چیزایی که قبلا دوست داشت، کارایی که قبلا انجام میداد. مثلا شاید به گیتار قدیمی توی کمد دست نزنه ولی میره کلاس طراحی ثبت نام میکنه. یا دوباره برمیگرده به خونه ش. سعی میکنه گرد و غبار خاطرات قدیمی رو بگیره و به یاد بیاره.خیلی چیزا تغییر میکنن. عکسای قدیمی رو میبینی. خودت رو میبینی ولی انگار اون، تو نیستی. جهانی از شهامت زندگی و جسارت. اون روزا اونقدر شجاعت راه رفتن رو لبه ی تیغ رو داشتی که حالا این غریبه ی تو آینه رو نمیشناسی. زل میزنی به رگهای سبز-آبی دست هات که روی پوستتو گرفتن. استخون برجسته ی گونه هات و موهای قرمزت(که یکم رنگش پریده و نارنجی شده). سعی میکنی خودتو پیدا کنی. اما هیچ چیز شبیه اون موقع نیست. اون روزا یه کلاغ مو مشکی بودی که دنیاش یه رنگ دیگه داشت. اما الان یه روباه نارنجی  که اهلی شده و شازه کوچولوش برای همیشه رفته. از آدما میترسی. اما هنوزم سعی میکنی به همه عشق و توجه بدی. ولی یادت رفته اولین کسی که بیشتر از همه به اون محبت نیاز داره خودتی. مثل قهرمانی که همه رو نجات داد بجز خودش؛ یا دونده ای که اول شد ولی از خودش فرار میکرد.نمیدونی از کجا باید شروع به گفتن کنی. ذهنت مثل یه گردباد همه چیز رو می بلعه و تنها صدایی که ازت شنیده میشه سکوته. فکر میکنی بزرگ شدی و همه ی اون سختی ها و دردها رو پشت سر گذاشتی اما به محض کاویدن دوباره پیداشون میکنی. حتی شاید دردناک تر از دفعه ی اول باشن. اما حداقل این بار برای پوشوندنشون نیازی به چسب زخم نداری.

  • Raina
  • شنبه ۱۲ آبان ۰۳
مینویسم تا یادم بمونه زنده بودم.